مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

18

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

برحذر باشى . حسن چون اين سخن بشنيد و مهربانى ايشان بديد ، آسوده‌خاطر گشت و ماجراى خود به ايشان حديث كرد . دختران به او گفتند : آيا اين قصر ازو پرسيدى يا نه ؟ گفت : آرى پرسيدم . او گفت درين قصر ، فرزندان ابليس هستند . من اين قصر ناخوش دارم . دختركان در خشم شدند و گفتند : آن پليدك ما را فرزندان ابليس نام نهاده ؟ حسن گفت : آرى به خدا سوگند . دخترك خوردسال گفت : به خدا سوگند او را ببدترين عقوبت بكشم و نسيم دينا ازو ببرم . حسن گفت : چگونه به او خواهى رسيد و چگونه او را خواهى كشت ؟ دخترك گفت : او در باغى مكان دارد كه آن باغ را مشيد گويند . بناچار او را به زودى بكشم . آنگاه خواهر بزرگ گفت : هرچه از آن پليدك حديث كرد ، راست گفت . و لكن تو نيز حكايت ما با او حديث كن تا در خاطر نگاهدارد . دخترك خوردسال گفت : اى برادر ، بدان كه ما از دختران پادشاهانيم . پدر ما از ملوك جنيانست و او از جنيان و عفريتان ، خادمان و لشگريان دارد . و خداى تعالى او را از يك زن ، هفت دختر عطا فرموده . و او را شوكت و غيرت و غرور نفس به مرتبهء است كه ما را بيكى از مردان تزويج نكرده . پس از آن وزراى خود را حاضر آورده ، بايشان گفت : آيا شما مكانى را ميشناسيد كه درختان بسيار و ميوه‌هاى بيشمار داشته باشد و هيچكس از جنيان و انسيان بر آن مكان راه نتواند يافت ؟ ايشان گفتند : اى ملك ، آن مكان چه خواهى كرد ؟ گفت : همىخواهم كه دختران هفتگانهء خود در آن مكان جاى دهم . گفتند اى ملك ، جائى كه از بهر ايشان سزاوار باشد ، قصر جبل سحابست كه عفريتانى كه از سليمان عليه السلم گردن كشيدند ، آنجا را بنا كردند . پس از آن‌كه عفريتان هلاك شدند ، كسى از جنيان و انسيان در آن قصر ساكن نگشته . كه او از آباديها دور است و كس بدانجا نتواند رسيد و در گرد آن قصر ، درختان بسيار و ميوه‌هاى بيشمار هست . و در آنجا آبى است روان كه از شهد ، شيرين‌تر و از برف ، خنك‌تر است . هيچ ناخوشى از آن آب نخورد مگر اينكه بهبودى يابد . پدر ما